پاکت
مهرآفرین حسینی
دانشجوی رفتارشناسی انسانی دانشگاه تورنتو
پاکت مستطیل شکل سفید درست وسط میز گرد چوبی افتاده بود. سیگارم را آتش زدم و به شعلهی کبریت آنقدر نگاه کردم که خاموش شد. عرق روی پیشانیام را با کف دست پاک کردم و دوباره بیحرکت به پاکت سفید باز نشده خیره شدم.
باید بازش میکردم. بالاخره باید بازش میکردم، حتی اگر تا صبح اینجا مینشستم و سیگار میکشیدم، باز باید یک وقتی بازش میکردم. همانطور که اینهمه سال، پاکتهایی که میرسیدند را باز کرده بودم: پول تلفن، مالیات، ریز نمرات و عید به عید کارت پستال. گوشهی پاکت را میگرفتم و در هوا چند بار تکانش میدادم تا نامهی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر میدادم، طوری که به نامه صدمهای نرسد. آنوقت میتوانستم گوشهی نامه را با احتیاط بگیرم و از پاکت بیرون بکشم. همیشه دو تا خورده بود. راحت و سریع گشوده میشد و در یک نگاه همه چیز مشخص میشد: پول تلفن، مالیات، ریز نمرات یا عید به عید کارت پستال.
سیگار میان انگشتانم خاکستر میشد و میریخت. این یکی را نمیتوانستم باز کنم. این موجود مستطیل شکل دل پیچهام میانداخت. حق به جانب نشسته بود و حقیقتی را که در درونش داشت به رخم میکشید. فقط کافی بود کمی خم شوم، گوشهی سفیدش را بگیرم و در هوا چند بار تکانش دهم تا نامهی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر دهم، طوری که به نامه صدمهای نرسد. آنوقت گوشهی نامه را با احتیاط بگیرم و از پاکت بیرون بکشم... چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید... همه چیز مشخص میشد.
چشمم را به دیوار دوختم و با کف دست عرق پشت گردنم را پاک کردم. توجهام به تیک تیک ساعت دیواری جلب شد و ناخودآگاه دلم شور افتاد. همسایهی کناری از صبح درل میزد، درلاش ناله میکرد و حرص من را در میآورد. اولین پک را به سیگار زدم و توی استکان کنار دستم خفهاش کردم. اضطراب داشتم و عصبانی بودم. نمیفهمیدم چطور این مستطیل سفید از من قدرتمندتر شده بود. این مستطیل بیخاصیت چطور به خودش اجازه داده بود که برای زندگی من تعیین تکلیف کند؟ که موجودیت من را با یک کلمهی "قبول" یا "رد" قضاوت کند؟ حالا تمام معنی زندگی من در چهار سال گذشته بستگی به او داشت. به آن چند تکه کاغذ چسب خورده، با آن شکل بیمزهی چهارگوشش. با ضلعهای موازی و زاویههای دقیق ۹۰ درجه. در ذهنم میدیدمش: آنجا پشت میز خونسرد نشسته بود و میان هزاران ورق، ورق من را نگاه میکرد. ورق من را که مثل هر ورق دیگری بود: چند تکه کاغذ با ضلعهای موازی و زاویههای دقیق ۹۰ درجه و کلمات تایپ شده. تمام ورقها را میدیدم که روی هم انباشته شده بودند. او عینکاش را درآورده بود، روی صندلی فنر دارش لم داده بود و کاغذها را میشمرد: کاغذ یک، کاغذ دو، ...، کاغذ سیصد، ... من کاغذ صد و بیست و پنج بودم.
یک شب برفی کاغذ را نوشته بودم. پاهایم را که سردشان شده بود زیر پتو گذاشته بودم و شانههایم مثل همیشه از سنگینی کولهام خیلی درد میکردند. یکباره یک خط شعر به ذهنم رسیده بود و روی تکه کاغذی یادداشتاش کرده بودم. چای گذاشته بودم و مثل همیشه چند پر بهار نارنج رویش ریخته بودم. دور تا دور چرکنویسم را پر از نقاشیهای عجیب غریب کرده بودم و چند بار اسم خودم را با دستخطهای متفاوت نوشته بودم. به همه چیز بارها و بارها از نو فکر کرده بودم. چهار سال گذشته را بعد هر جمله مرور کرده بودم. به کتابهای خوانده نشدهی توی کتابخانهام فکر کرده بودم، به نوشتههای نیمه تمام توی کشو، به تمام روزهای آفتابی و برفی که از دست داده بودم، و موی سفیدی که تازه میان موهای سیاهم پیدا شده بود. همه به خاطر همین یک کاغذ. کمی عصبانی شده بودم و دلم با خواهش عجیبی برای کتابها و نوشتههای ناتمام تپیده بود. چند بار خواسته بودم که کاغذ را دور بیندازم ولی بعد به خودم گفته بودم که ارزشش را داشت. قبلا فکرهایم را کرده بودم. هدفم مشخص بود و جای خودم را پیدا کرده بودم، همانطور که طعم دقیق چای مورد علاقهام را: یک قاشق چایخوری چای سیاه و درست هشت پر بهار نارنج. فقط مانده بود اجازهی او که پشت میزش لم داده بود و کاغذ ۱۲۵ میان انبوه کاغذهای روی میزش بود، یک اندازه و یکقد، با ضلعهای موازی و زاویههای دقیق ۹۰ درجه، درست شبیه همهی هزار کاغذ دیگر.
سیگاری آتش زدم و به شعلهی کبریت آنقدر خیره شدم که خاموش شد. تیک تیک ساعت داشت دیوانهام میکرد. دیگر ناخودآگاه با هر ثانیه میشمردم: یک، دو، سه،... شصت، یک،... نمیتوانستم نشمرم. درل همسایه توی گوشت دیوار فرو رفته بود و به استخوانهای من میسایيد. پاکت هنوز باز نشده درست وسط میز گرد چوبی نشسته بود. باید بازش میکردم. ساعت پنج بر و بچهها میآمدند که با هم گپی بزنیم. باید چای با طعم بهار نارنج درست میکردم، به گلدانهای پشت پنجره آب میدادم، به مادرم زنگ میزدم و شعرهای هفتگی روی دیوار را عوض میکردم...
اگر این پاکت میگذاشت. این پاکت لعنتی. باید بازش میکردم. بالاخره یک موقعی باید خم میشدم، گوشهی سفیدش را میگرفتم و در هوا چند بار تکانش میدادم تا نامهی درونش به سویی بلغزد. بعد طرف دیگر را با دو انگشت آرام آرام جر میدادم، طوری که به نامه صدمهای نرسد. آنوقت گوشهی نامه را با احتیاط میگرفتم و از پاکت بیرون میکشیدم... با عصبانیت به میز لگد زدم و سرم را محکم به دیوار کوبیدم. پاکت از جایش تکان نخورد. یک مستطیل لوس بیخاصیت بود. فریاد کشیدم: «مستطیل لوس بیخاصیت ننر...» و ناگهان از این که تمام زندگیام بسته به یک مستطیل لوس بیخاصیت بود، خندهام گرفت. سیگار خاکستر شده را توی استکان کنار دستم له کردم و پاهایم را روی میز گذاشتم و لم دادم. او که کاری از دستش بر نمیآمد. میتوانستم اصلا بازش نکنم. هرگز بازش نکنم. از این خیال تمام وجودم در آرامش کرختی فرو رفت.
میدیدمش که چیزی مینویسد. کچل است و پس گردنش مثل یک کاغذ سفید دست نخورده شده. کاغذ را توی پاکت میگذارد، درش را لیس میزند و میچسباند. پشت نامه آدرس من را نوشته. نفس راحتی میکشد که صد و بیست و پنجمین نامه را هم فرستاده و میرود سراغ کاغذ ۱۲۶...
و من پاکت را هرگز باز نمیکنم... از این خیالها لبخند دلنشینی روی لبهایم نشسته بود و سرم کمکم سرگیجهی سکرآوری میگرفت... درل همسایه آرام توی سوراخ دیوار میچرخید... پلکهایم روی هم افتادند... پاکت مستطیل شکل سفید درست وسط میز گرد چوبی افتاده بود... و من روی مبل خوابم برده بود...
- (۱۲۵، کاغذ ۱۲۵!)
- (قربان غایبند!)
- (۱۲۶، کاغذ ۱۲۶!)










