قصر بینهایت کافکا
احسان فروغی
دانشجوی علوم کامپیوتر دانشگاه تورنتو
«قصر» کافکا برای من در بین رمانهای بیهمتایی است که به تنهایی برای خود سبکی را در حافظهام القا میکند. من این رمانها را در دستهی رمانهای باید خواندنی تاریخ طبقهبندی میکنم، مثل «صد سال تنهایی»یِ مارکز. اینکه به این سرعت به یاد «صدسال تنهایی» افتادم ناشی از این است که هر دو، ذهنم را به عنوان خواننده چنان به بازی گرفتهاند که این به بازی گرفتن را تا مدتی بعد از اتمام کتاب درک نکردم.

«قصر» بازگو کنندهی تلاشهای تازهواردی است در راستای نفوذ به سیستم پیچیدهی اداری با اضافه کردن پیش فرضی در پس زمینه که نفوذ حتی به لایههای میانی سیستم سلسلهمراتبی این قصر نیز ناممکن است. در اوایل و تا مدتی ذهن خواننده در تکاپو برای کشف اسرار این سلسله مراتب است و ناخودآگاه شخصیت اصلی داستان٬ «ک.» را ملامت میکند که چرا ناموفق است و کافی است فلان روش را امتحان کند و هر لحظه آماده است اتفاقی افتد و «ک.» راه خود را به قصر بیابد. ولی کمکم خواننده هم ناامید شده و دست از تلاش و تکاپو بر میدارد و میگذارد که «ک.» کار خویش را با همان سرعتی پیش ببرد که انتظار میرود هیچگاه به مقصد نرسد و پیش فرض نویسنده، با وجود مخالفتهای خودآگاه و ناخودآگاه خواننده، ملکهی ذهن وی نیز میشود.
القای روند داستان به خوانندهی داستان، با وجود عجیب و دور از ذهن بودن، چنان قوی است که بسیاری از خوانندگان اعتراف کردهاند زمانی که «بورگل» در اتاق خواب خویش به سخنرانی نیمه فلسفی و سنگین خود به قصد به خواب رفتن میپردازد و «ک.» در حین صحبت وی در حال چرت زدن است، خود ایشان نیز در حین خواندن این بخش به خواب رفتهاند، با وجودی که صحبتهای «بورگل» جالب مینماید و هر لحظه این امکان میرود که کلید معمای قصر از دهان وی خارج شود.
قلم کافکا در بیشتر آثارش به دنبال وصف بینهایتها و خلاءها، زیبا و در عین حال اندوهناک عمل میکند. همانطور که خود در نامهای (۱۹ نوامبر ۱۹۱۳) میگوید: «همه چیز به نظرم ساخته شده مینماید ... من دارم ساختمانها را دنبال میکنم. وارد اتاقی میشوم و آنها را در کنجی مییابم، کپهای سفید و درهم برهم.» به همین منوال قهرمان کافکا که بیش از اختصار خشک و خالی «ک.» به نام و نَسَبش اشارهای نمیشود، به دنبال یافت حقیقت تلاش مذبوحانهای را بدون کاستی شروع کرده و ادامه میدهد.
«ک.» مسّاحی است که قصر به تازگی استخدام کرده و وارد دِهی تحت سلطهی قصر میشود و به سادگی قصد میکند که برای انجام وظیفه و ملاقات رییس خویش، کـْلام به قصر برود. ملاقات حضوری با کــْلام که با عنوان رییس دیوان ۱۰ نامهی خویش را امضا کرده است، چنان مخوف و ناشدنی است که به جز در چند صفحهی اولیه که آن هم ناشی از ناآگاهی «ک.» است، از صاحب قصر، کنت وستوست (westwest)، نامی برده نمیشود. شخص کنت فراتر از بینهایتی است که مسالهی دسترسی به وی حتی مطرح نیز نیست.
«نه فردا و نه هیچ وقت دیگری ک. نمیتواند به قصر برود.» این است جوابی که قصر تا انتها بر آن پافشاری میکند. تلاش مذبوحانهی «ک.»، سعی بینتیجهای برای کشف حقیقت از روی سایههای کج و معوجی است که بر دیوارهای زندانش افتاده است. محاسبهی زوایا و مسّاحی سایهها برای یافت حقیقت، بیانتها و در نظر اولیه بیهوده است.
کافکا در اثر اتوبیوگرافی خویش، «نامه به پدر» - ۱۹۱۹، پدر خویش را ملامت کرده و مقصر میداند که مانع وی برای جدا شدن از خانواده و تشکیل زندگی مستقل شده است. پدرش، با وجود اینکه کافکا وی را دلیل ضعف خود میداند، مغازهدار افتادهای بوده که تمام هم و غم زندگیاش را موفقیت مالی و اجتماعی تشکیل میداده است. این حالت تنفر و در حین حال تحسین کافکا نسبت به پدرش به خوبی نشاندهندهی ذهنیت اوست که از پدرش غولی از نژاد متفاوت ساخته است. همین ذهنیت عیناً نه تنها در پسزمینه کتاب قصر وی نمایان است، بلکه چنین مینماید که «کـْلام» همان پدرش است که «ک»، خود کافکا، در حالی که میبیندش و به اقتضای کاری نیازمند ملاقات و صحبت با اوست، دست نیافتنی مینماید و هر چه بیشتر در رسیدن به وی تکاپو مینماید، موفقیتی کسب نمینماید. و جالبتر این است که بین «ک» و نامزدش همان «کـْلام» است که فاصله میاندازد، بدون آنکه دخالت مستقیمی نماید -وجودش برای دخالتش کافیست.
دستنوشتهی رمان قصر، همزمان با مرگ کافکا، به صورت ناتمام و ناگهانی در میان جملهای پایان مییابد که بسیاری از ماجراها را نیمه و ناتمام باقی میگذارد و بر اسرارآمیز بودن آن میافزاید.









