GhasedakOnline.com

First Page








  Shrink Font Grow Font  Aug 1, 2004

یک نشریه با هزار جور خواننده


 یاسر کراچیان
 دانش‌جوی فیزیک دانشگاه تورنتو

توپم را پر کرده بودم که بروم از شهروند انتقاد کنم. می‌خواستم بگویم شهروند با توجه به بضاعت جامعه‌ی ایرانی تورنتو خیلی بهتر از این می‌تواند باشد. حتی اگر هم بهترین در بین نشریات خارج از کشور باشد و حتی با وجودی که در همین یک دو سال اخیر پیشرفت زیادی کرده باشد باز هم خیلی کم است. در میان گفت‌وگو وقتی حسن زرهی، سردبیر هفته‌نامه‌ی شهروند از مشکلات روزنامه‌نگاری در خارج از ایران می‌گفت کمی آرام گرفتم. رفتار مهربانانه‌‌اش و عشق و علاقه‌اش به کمک به جامعه‌ی ایرانی تورنتو که در لابه‌لای صحبت‌هایش معلوم بود بیشتر آرامم کرد. به‌ویژه وقتی که از تمایلش برای ارتباط بیشتر با جوانان می‌گفت. گفت‌وگوی ما درباره‌ی روزنامه‌نگاری خارج از ایران و مورد خاص آن شهروند پیش روی شماست.


از خودتان شروع کنید. کجا به دنیا آمده‌اید و کجا بزرگ شده‌اید؟

من در روستایی به نام «چالاکو» در استان هرمزگان، نزدیک بندرعباس و در کناره‌های دریای عمان به دنیا آمدم. در همان روستا تا کلاس نهم درس خواندم. بعد از آن آمدم بندرعباس و تا دیپلم در آن‌جا درس خواندم. بعد از آن به دانشگاه جندی شاپور اهواز رفتم و از دانشکده‌ی ادبیات لیسانس گرفتم.

چه سالی فارغ‌التحصیل شدید؟

من پیش از انقلاب از دانشگاه اخراج شدم، به خاطر این که دانشجوی ناراضی‌ای بودم. بعد از انقلاب در سال ۵۸ خیلی با احترام دوباره برگشتم و آن واحدهایی را که مانده بود تمام کردم و در واقع بعد از انقلاب فارغ‌التحصیل شدم. چون دانش‌جوی اخراجی بودم، حکومت خودبه‌خود فکر می‌کرد که ما آدم خوبی بودیم. بعد به استخدام آموزش و پرورش در‌آمدم. در همان موقع قصه می‌نوشتم، روزنامه‌نگاری هم می‌کردم. یک سال درس دادم و بعد اخراج شدم.

در زمان شاه چه فعالیت‌های سیاسی‌ای انجام می‌دادید؟

زمان شاه اصولاً دانشگاه‌ها به مراکز فعالیت‌های سیاسی - اجتماعی ایران تبدیل شده بودند. ما هم شاید در بدترین سال‌ها دانشگاه رفتیم. من در سال ۱۳۵۳ دانشگاه رفتم، در یکی از شلوغ‌ترین دوره‌های دانشگاه. این است که یا مدام ساواک بودیم یا در بازداشت. در روزهای مخصوص شرط می‌گذاشتند که ما به دانشکده نرویم. بر فرض می‌گفتند که شما چند نفر از ۱۲ تا ۱۸ آذر دانشگاه نیایید. البته دانشگاه به هر حال شلوغ می‌شد. حالا آن‌ها فکر می‌کردند که اگر ما نرویم، شلوغ نمی‌شود. آن دوره، دوره‌‌ی خیلی شلوغی بود و دستگیری‌ها و فشارها و اعتصاب‌ها هم خیلی زیاد بود. در نهایت هم دانشگاه من و دوستم حسين معمارغفاری را اخراج کرد. حسين را فکر کنم سال ۵۹  بود که بعد از این که با کتاب‌های به اصطلاح ممنوعه در بهبهان گرفتندش، اعدامش کردند. به هر حال ما بعد از اخراج از دانشگاه رفتیم و در یک شرکتی مشغول به کار شدیم. آن وقت ما فکر می‌کردیم که تا ۲۰ سال دیگر هم حکومت شاه عوض نشود. به ۱۰ ماه نرسید که حکومت شاه افتاده بود و ما برگشته بودیم به دانشگاه.

از فعالیت‌های روزنامه‌نگاری‌تان در آن موقع بگویید.

من از کلاس هفتم کار روزنامه‌نگاری می‌کردم. ما در آن دوره نشریه‌ای درمی‌آوردیم که یک کار دانش‌آموزی بود. ولی خب در سطح شهر و بخش ما تنها نشریه‌ای بود که منتشر می‌شد. اسمش را هم گذاشته بودیم «پتروک». «پتروک» به بندری یعنی جرقه. نمی‌دانم چرا از اول ذهن این نسل ما یک ذهن سیاسی مخالف حکومت بود. شاید معلم‌ها موثر بودند، یا این که همه‌مان خیلی کتاب می‌خواندیم. به هر حال همه‌ی آدم‌های آن نسل آدم‌های سیاسی و فعالی بودند. آن نشریاتی هم که ما درمی‌آوردیم، همین‌طوری بود. بعدها بعد از انقلاب، در تهران در مجله‌ی «فردای ایران» کار کردم. می‌شود گفت من از حدود سال 50 شروع کردم به کار مطبوعاتی، نمایشنامه نوشتن، شعر و قصه نوشتن.

آن موقع‌ها بیشتر در تهران بودید یا در بندرعباس؟

تا سال 52 من جنوب بودم، البته همان موقع هم کارهای ما را در تهران کم و بیش منعکس می‌کردند. ولی رسما از سال ۵۹، بعد از اخراج از آموزش و پرورش، رفتم تهران و آنجا کار کردم. یک سال درس دادم، سه‌بار اخراج شدم. داستانش خیلی طولانی است.

بعد از اخراج از آموزش و پرورش چه کار کردید؟

رفتم تهران و برگشتم به کار خودم، شروع کردم به نمایشنامه‌نویسی. نمایشی نوشتم در آن دوره به نام «زار». جمعیت بزرگی از هنرپیشه‌های معروفی که آن زمان البته جوان و تازه‌کار بودند، از جمله خانم رویا نونهالی، با گروه ما شروع کردند. این اولین کاری بود که در تهران اجرا کرديم البته ما می‌ترسیدیم که نمایش را توقیف کنند. به همین دلیل در اجرای اول همه‌ی اهالی اداره‌ی تئاتر را دعوت کرده بودیم که بیایند و نمایش را ببینند. گفتیم اگر توقیف کردند، لااقل این‌ها ببینند. همین‌طور هم شد. بهانه‌های بسیار نامربوطی گرفتند و توقیف کردند. رییس اداره‌ی تئاتر آن موقع خیلی دلش به حال گروه ما سوخت چون می‌دانست که ما یک سال تمام تمرین کرده بودیم. سه اجرا به ما داد: یکی در ارتش، یکی در دانشگاه الزهرا، و دیگری یک جای دیگر. همان اجراها باعث شد که او هم اخراج شود و البته نمایش ما هم خیلی مطرح شد.

بعد از آن نمایشنامه‌ی دیگری نوشتم به نام «باد سرخ» که حدود یک ماه، یک ماه و نیم در تهران اجرا شد و بعد توقیف شد. بعد از آن، بر حسب اتفاق، از طرف دادگاه انقلاب شیراز یک حکم مفسد فی‌الارض برای من صادر شد. برایم عجیب بود، از جایی برای من حکم فرستاده بودند که اصلاً بعد از انقلاب نرفته بودم. حکم را می‌فرستند به آخرین جایی که در بندرعباس کار می‌کردم. یکی از دانش آموزان قبلی من حکم را در آن اداره می‌بیند و چون می‌دانسته که ما اصلا کاری نکرده بودیم، آن را از پرونده برداشته بود و آورده بود به تهران برای من. گفت آقا شما را محکوم کرده‌اند به مفسد فی‌الارض. آن سال‌ها، سال‌هایی بود که آدم نمی‌دانست واقعا چه خواهند کرد. در حکم مثلاً نوشته بود بنا به درخواست خلق مسلمان.  یک چیز بی‌مفهومی بود که واقعا هیچ‌کدامش به هم ربطی نداشت. شما مفسد فی‌الارض و محکوم به اعدام هستید و از این چیزها. من هم ترسیدم دیگر. این اتفاق سال ۶۳ افتاد. من هم ایران را ترک کردم و به امارات رفتم. ۱۹۸۵ هم رفتم آمریکا و دو سال بعدش آمدم کانادا.

وقتی آمدید کانادا، چه کار کردید؟

انواع و اقسام کارها را می‌کردم. از جمله وقتی وارد کانادا شدم یکی از دوستانم روی نمایش «شهر قصه‌»ی بیژن مفید کار می‌کرد. به خاطر سابقه‌ام در کار تئاتر من را به‌عنوان مدیر صحنه برگزيد و قسمتی از کار نمایش را دست من داد. یک هفته بعد از ورود به کانادا مشغول کار در یک دونات‌شاپ شده بودم، شب تا صبح. بعد هم در مغازه‌ی بکرز کار می‌کردم، با صندوق‌داری شروع کردم و بعد مدیر آنجا شدم. ژانویه‌ی ۱۹۸۸ بود که ما «سایبان» را منتشر کردیم که یک ماهنامه‌ی فرهنگی - ادبی بود. من و سلیمان واثقی و بیژن بینش بوديم. البته بعد از سه شماره، آقای بینش از ما جدا شد. اغلب بچه‌هایی که اکنون در تورنتو شاعر و نویسنده هستند، از بچه‌های گروه سایبان ما هستند. مثلا ساسان قهرمان با ما کار می‌کرد. بخش بزرگی از بچه‌هایی که اینجا دارند کار ادبی می‌کنند، اولین کارشان در آن نشریه چاپ شد.

سایبان کار تمام‌وقت شما بود یا کار دیگری هم می‌کردید؟

تمام وقت نبود. من آن موقع‌ها فروشندگی می‌کردم.

از نشریه مگر سود نمی‌بردید؟

نه‌خیر. سود که نمی‌بردیم، ضرر هم می‌کردیم. همه‌ی بچه‌های گروه کمک می‌کردند. هرکسی که آنجا نویسنده بود، یک مبلغی هم می‌داد که نشریه منتشر شود.

نشریه در چه تیراژی چاپ می‌شد؟

۲۰۰۰ تا چاپ می‌کردیم. یک‌بار تصمیم گرفتیم قیمت بگذاریم. جلد کردیم، مجله‌اش کردیم و قیمت گذاشتیم. ولی از ۲۰۰۰ تا، زیر ۱۰۰ تا فروختیم. قیمتش هم فقط یک دلار بود. خیلی تجربه‌ی ناموفقی بود. در ۱۹۹۱، نشریه به خطر تعطیلی ‌افتاد، سه چهار ماه هم منتشر نشد تا این که «شهروند» را پایه گذاشتیم.


در سایبان خبر هم چاپ می‌کردید؟ می‌خواهم بدانم آن زمان چطوری از خبرهای ایران مطلع می‌شدید.

در آن موقع گرفتن خبرها از داخل ایران بسیار دشوار بود. تنها راه ارتباط ما در آن موقع تلفن بود که تلفن هم در شرایط آن روزهای ایران، وسیله‌ی بسیار خطرناکی بود. با هر کسی که صحبت می‌کردیم، می‌ترسیدیم که او در آنجا به خطر بیفتد. نگاه داخل به خارج هم این بود که هرکسی آنجاست حتما ضد انقلاب و خطرناک است. یا مجاهد است یا سلطنت‌طلب. نگاه این طرفی‌ها به داخل هم این بود که اگر ما با کسی ارتباط داشته باشیم، امکان دارد به خطرش بیندازیم. این بود که خیلی سخت می‌گذشت. ولی کاری که ما آن وقت‌ها خیلی اصرار به بقايش داشتیم این بود که رابطه‌ی این دو بخش فرهنگی را حفظ کنیم. فکر می‌کردیم که پایگاهی باشیم برای افراد داخل ایران که می‌دانستیم چطور تحت فشار هستند و اگر چیزی دارند که در داخل قابل انتشار نیست، ما اینجا منتشر کنیم. ما هم جایی را برای خودمان داشته باشیم که این رابطه محفوظ بماند. که این خب کار سختی بود. در آن موقع اگر کسی کار از ایران برایش می‌فرستادند، حکومتی به حساب می‌آمد. همه به او شک می‌کردند. گاهی هم ما کار به ایران می‌فرستادیم. ولی وقتی دو سه تا نشریه‌ای که در ایران کار من را چاپ کردند تعطیل شدند، دیگر احتیاط می‌کردیم. یکی از این نشریه‌ها که توقیف شد، حتی عکس من را هم چاپ کرده بودند. همین باعث شد که تا سال‌ها دیگر از ما چاپ نمی‌کردند. آخرین کاری که از من چاپ کردند، گفت و گوی من با محمد مختاری بود که آدینه چاپ کرد. آدینه را هم تعطیل کردند. کاری کرده بودند که ارتباط‌‌ها قطع شود. بنابراین آن دوره، این کارها جهاد اکبر بود.

ما در آن موقع از ماشین تایپ فارسی استفاده می‌کردیم. اگر یک کلمه‌ای را اشتباه می‌کردیم، باید با تیغ می‌تراشیدیم یا کلمه‌ی دیگر را تایپ می‌کردیم و روی آن می‌چسباندیم. کوچک‌ترین اشتباه، یک مصیبت عظیم بود. همسرم (نسرين الماسی) تمام مجله را یک‌انگشتی تایپ می‌کرد. این کاری که ما می‌کردیم با این‌همه مصیبت و بدون بازده، با هیچ عقل سلیمی جور درنمی‌آمد.

چه شد که ساییان تعطیل شد و شهروند آغاز به کار کرد؟

سایبان دیگر وقت انتشارش را داشت از دست می‌داد. همه دیگر داشتند خسته می‌شدند. در شماره‌ی ۳۴ - ۳۵ سلی هم رفت و او که رفت، کارها سخت‌‌تر شد. دیگر داشت به یک کار طاقت‌فرسا از جهاتی غیر قابل‌ ادامه تبدیل می‌شد، دست‌کم از نظر برخی از ما. بدهکار شده بودیم و به هر جهت تصمیم گرفتیم که برای مدتی متوقفش کنیم، شاید به یک راه‌حلی برسیم. آگهی‌اش هم خیلی کم بود، ما خیلی از آگهی‌ها را نمی‌زدیم. انتخاب می‌کردیم، مثلا آگهی کنسرت‌ها را نمی‌زدیم. وقتی رسیدیم به آنجا که راه‌حلی برای انتشار آن پیدا کنیم، اتفاق شهروند افتاد. البته از تجربه‌های سایبان هم استفاده کردیم. به نظرم به راه‌حل‌های معقول‌تری برای انتشار نشریه رسیدیم. با دوستانمان مسعود منصورزاده و شکیبا ديلمقانی به توافق رسیدیم و تقسيم مسئوليت کرديم. تیم خوبی تشکیل شد.

از چه سالی شهروند شروع شد؟

از ۲۶ جولای ۱۹۹۱و حالا ۱۴ سال است. از همان اول هم هفته‌نامه بود. پیش‌بینی ما این بود که این کار خیلی ضرر خواهد داد تا بتواند روی پای خودش بایستد، ولی تجربه‌ی آن دوره نشان داد که شهروند توانست از همان ماه اول روی پای خودش بایستد. به طور غیر قابل پیش‌بینی موفقیت‌آمیز بود. دلایل عدیده ای داشت. یکی آن که ما از قبل اینجا کار کرده بودیم و مردم ما را می‌شناختند و به راحتی به ما آگهی می‌دادند. همه‌ی کارها را هم خودمان می‌کردیم، از صفحه‌بندی تا پخش نشریه.

در آن زمان نشریات دیگری نیز در تورنتو به چاپ می‌رسیدند؟

ماهنامه‌ای در آن دوره بود به نام «ایرانیان».

همین که گاهی اوقات هنوز هم چاپ می‌شود؟

بله، همین. در آن موقع آقای بینش با آقای یزدان‌فر در ماهنامه‌ی ایرانیان بودند. که بعد این‌ها از هم جدا شدند و آقای بینش هفته‌نامه‌ی ایران‌استار را شروع کرد. ایرانیان از وقتی که آقای بینش از آنجا بیرون آمد، دیگر خیلی فعال نبود.

حالا اگر موافق باشید راجع به خود شهروند به عنوان یک نشریه‌ی خارج از کشور صحبت کنیم. اگر ممکن است کمی در مورد سیستم کار شهروند برای ما توضیح بدهید. شما الان قاعدتاً یک هیات تحریریه‌ دارید. آیا این‌ها جلسه‌ی تحریریه دارند؟ چه طوری کار می‌کنند؟

جلسات داریم. ولی یادتان باشد که نشریه‌ی ما چون دارای دفاتر زیادی است، کل تحریریه‌ی ما، قابل گردهمایی در یک مکان نیست. مثلا دوستان ما در دالاس نمی‌توانند در جلسه‌های ماهانه‌ی ما شرکت کنند. یا دوستانمان در ونکوور و غیره. من فکر می‌کنم که اگر ما بخواهیم یک اجلاس سالانه داشته باشیم، باید از تمام قاره‌های جهان یک آدمی بیاید تا همه جمع شوند. این است که جلسات تحریریه‌ی ما، جلسات همگانی نیستند. البته آن‌هایی که در دفتر مرکزی هستند -که اینجاست- ماهی یک‌بار دور هم جمع می‌شوند و با بقیه هم از طریق تلفن و فاکس در تماس هستیم. ولی شهروند یک نشریه‌ی شورایی نیست، ما درباره‌ی انتشارات و مطالب کار شورایی نمی‌کنیم.

چرا؟

نمی‌دانم، شاید به دلیل آن که اولا از نظر حرفه‌ای موقعیتش را نداریم. برای کار شورایی باید مطالب در یک جمعی خوانده شوند، جمع در آن مورد اظهار نظر کند. اظهار نظر ما ایرانی‌ها هم بالاخره یک چیز زمان‌بری است. این است که با موقعیت کاری روزنامه‌نگاری ما زیاد جور در‌نمی‌آید. ولی در عین حال، ناخود‌آگاه آن کار را انجام می‌دهیم و سعی می‌کنیم که در مورد چاپ مطالب به توافق برسیم. البته من همیشه به عنوان سردبیر این حق را داشته‌ام که حرف آخر را در مورد چاپ مطلبی بزنم. ولی در این ۲۰ سال شاید فقط دو بار شده باشد که بر خلاف نظر بقیه، مطلبی را حتماً چاپ کرده‌ام.

چند نفر به طور تمام‌وقت برای شهروند کار می‌کنند؟

فکر می‌کنم تمام وقت‌هایمان ۱۴ نفر هستند. البته در دفتر مرکزی.

برای منی که شهروند را ورق می‌زنم گاهی این احساس را می‌کنم که نشریه مخاطبش کاملا مشخص نیست. برای مثال، شما یک سری مخاطب درون ایران دارید، به این دلیل که مردم در ایران می‌توانند مصاحبه‌ها یا مطالبی را در شهروند بخوانند که در ایران قابل چاپ نیست. یک سری دیگر از مخاطبانتان کسانی هستند که مدت‌هاست در کانادا زندگی می‌کنند و علاقه‌مندند که اخبار جامعه‌ی ایرانی کانادا را دنبال کنند. یک عده هم نسل جدید ایرانی‌ها به‌خصوص جوانانی که تازه از ایران می‌آیند هستند. شما چطور بین این مخاطبان گوناگون تعادل ایجاد می‌کنید؟ یا شاید بهتر باشد بپرسم مخاطب اصلی نشریه‌ی شما فکر می‌کنید که کدام‌یک از این‌ها باشد؟

هیچ‌کدام و همه! یکی از ویژگی‌های نشریاتی مثل شهروند این است که در سطح ملی کار نمی‌کنند، زيرا جامعه‌ی سه میلیونی تورنتو فارسی‌زبان نیستند. سطح ما، سطح اقلیتی است، مثل یک روستا در یک شهر. اگر جامعه‌ی ایرانیان تورنتو یا انتاریو را نگاه کنید، می‌شود مثل یکی از روستاهای اطراف تورنتو و شهروند می‌شود نشریه‌ی این روستا. این است که این نشریه باید یک سطحی از نیازهای این مملکتی را که جامعه‌ی ایرانیان آنتاریو است، برآورده کند. خوب برای برآوردن این سطح، باید بتوانید ویژگی دوگانه‌ی ایرانی-کانادایی بودن را مراعات کنید. از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، شما نشریات تخصصی ندارید، یعنی در جامعه‌ی ایرانیان تورنتو، دیگر نشریه‌ی تخصصی ورزشی یا ادبی یا خبر یا فیلم و سینما نیست. کارهایی مانند شهروند، کارهایی هستند که بنا به ضرورت، حالا به اجبار یا به دلخواه، باید بتوانند تمام نیاز‌های جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کنند برآورده سازند. برای برآورده کردن این‌ها، اگر بخواهیم برای هرکدام از این بخش‌ها یک دبیر حرفه‌ای داشته باشیم، لااقل نیازمند هفت، هشت دبیر درجه یک هستیم. با توجه به این که نه امکان مادی و نه امکان معنوی‌اش را داریم- چرا که برای این جور چیزها این قدر آدم نیست-، بعد بخش‌ها آن‌قدر بزرگ نیستند که یک دبیر تحریریه داشته باشند، ما آمدیم این‌ها را خرد کردیم به آدم‌هایی که این کارها را انجام می‌دهند. یعنی بر فرض مسوول سینمای ما -که آقای خوش‌چهره هستند- هم دبیر تحریریه‌ی آن بخش است و هم خودش مطالب را آماده می‌کند. یعنی آدم‌های هر بخش ما، در واقع کار یک تیم را انجام می‌دهند. وقتی که این نشریه درمی‌آید، چون انتظار کار یک تیم از هر بخش می‌رود، خواننده احساس می‌کند که در هر بخش یک ضعف و کمبودی است، که خب طبیعی هم هست. از آن طرف این به نظر من یک حسنی دارد. ببینید، برای مثال کسی همه‌ی روزنامه‌ی تورنتواستار را نمی‌خواند. هرکس بخش خاصی از تورنتواستار را می‌خواند، یکی بخش ورزش را می‌خواند، یکی فیلم و سینما و غیره. یعنی آدم‌ها انتخاب می‌کنند. در نشریات محلی که دارند همه‌ی جلوه‌های نیازهای اجتماعی را در خودشان جای می‌دهند، نشریات از صفحه‌ی اول تا آخر خوانده می‌شوند. یعنی خواننده با معجونی روبروست که دریچه‌ای است به حوادث مختلف این روستایی که اسمش هست جامعه‌ی ایرانیان تورنتو. همه از همه‌ی برنامه‌ها، کنسرت‌ها، سخنرانی‌ها، و غیره باخبرند، گرچه امکان دارد در خیلی از آن برنامه‌ها هم حضور نداشته باشند. یعنی کار ارتباط‌رسانی یک جامعه‌ی چند میلیونی را، نشریه‌ی  کوچکی به عهده گرفته است. خب طبیعی است که این نشریه خواست‌های گروه‌های مختلف این جامعه را کاملا برآورده نکند.

من فکر می‌کنم که این‌ها آزمایش و خطاهای جامعه‌ی ایرانی است. آدم‌های آواره‌ای مثل ما که در وضعیتی آمده‌اند که تنها چیزی را که توانستند با خودشان بیاورند، لباس‌هایشان بوده، توانسته‌اند یک تشکیلاتی را راه بیندازند که سطح جهان-ایرانی را زیر پوشش قرار می‌دهد. گاهی اوقات که من به کشورهای مختلف دنیا می‌رفتم، آدم‌ها من را نمی‌شناختند، ولی شهروند را می‌شناختند. این که شما از ژاپن از یک ایرانی که کارگر است نامه داشته باشید، یا از هند، از یک طرف کوچکی و زیبایی جهان را می‌رساند و از آن طرف گستردگی کار را. من فکر می‌کنم خدمتی که رسانه‌هایی مثل ما به کانادا می‌کنند، رسانه‌های کانادایی نمی‌کنند. هیچ‌کدام از رسانه‌های کانادایی را در طول هر انتشار در سرتاسر دنیا، یک گروهی نمی‌خوانند، در حالی که ما به یک عده از آدم‌هایی که فارسی‌زبانند در سرتاسر دنیا، مرتب از کانادا خبرهای مختلف می‌دهیم. در وب‌سایت ما در ایران، بیشتر کلیک‌ها روی اخبار محلی کاناداست، می‌خواهند بدانند که ایرانیان کانادا در اینجا چه می‌کنند، در حالی که در کانادا بخش بزرگی از مردم خبرهای ایران را می‌خوانند.

دوباره برمی‌گردم به سوال شما، با این که خیلی دلمان می‌خواهد، ولی وضعیت نشریه جوری هست که همه‌ی این طیف وسیع مخاطبان را نمی‌تواند راضی نگه دارد. کوشش هم کردیم، اگر تاریخچه‌ی ما را از اول دنبال کرده باشید، می‌بینید که مدام کوشش کردیم که نزدیک شویم به این هدفی که داریم.

چرا شهروند ویژه‌نامه‌هایی در موضوعات تخصص چاپ نمی‌کند؟ مثلا هر ماهی یک‌بار یک ویژه‌نامه‌ی ادبی چاپ نمی‌کند؟ در خارج از کشور چون ما دچار کمبود نویسنده‌ی خوب هستیم، طبیعی است که کیفیت نشریه، مثلا در بخش ادبی، در سطح یک نشریه‌ای که در ایران چاپ می‌شود، نباشد. اما کاری که مثلا شهروند می‌تواند بکند این است که توانش را متمرکز کند و بر فرض یک ماهنامه‌ی ادبی خوب دربیاورد. به هر حال تخصصی‌تر کار کند. بگذارید از یک زاویه‌ی دیگر سوالم را مطرح کنم. برای توسعه‌ی شهروند در سال‌های آینده چه طرح‌هایی دارید؟ آیا می‌خواهید همین روال دو شماره در هفته را به همین سبک ادامه دهید؟

کارهایی مثل ویژه‌نامه کرده‌ایم، ولی نمی‌دانم آیا این اسم برایش درست خواهد بود یا خیر. خب پیشنهادات این‌طوری خیلی به ما شده است. دوست دیگری چند وقت پیش همین‌جا نشسته بود و می‌گفت که شهروند چرا مانند مجله‌ی لوموند که ویژه‌نامه‌ی جنبی به نام لوموند ديپلماتيک درآورده است، یک ویژه‌نامه‌ی سیاسی چاپ نمی‌کند؟ یا همین ویژه‌نامه‌ی ادبی هم قبلا صحبتش شده است. ولی مشکلاتی داشته‌ایم که رسیدن به این هدف را دشوار می‌کنند. من یک مثال خیلی ساده بزنم: یکی از فکرهای همیشگی من، از روزی که وارد این‌جا شدم، این بوده که ما ایرانی‌تبارهای ساکن کانادا -کشوری که زبان اکثریت مردم ساکنش انگلیسی است- باید یک راه‌حلی پیدا کنیم که بتوانیم با این مردم حرف بزنیم. ما همه‌اش با خودمان نباید حرف بزنیم. در سیاست، با خودمان حرف می‌زنیم. در فرهنگ با خودمان حرف می‌زنیم، و ... . ما باید یک راه حلی پیدا کنیم که با آن‌ها حرف بزنیم. از همه مهم‌تر اگر با همه هم حرف نمی‌زنیم، با بچه‌های خودمان حرف بزنیم، چون که آن‌ها همه‌ی نیازمندی‌هایشان را با زبانی برآورده می‌کنند که فارسی نیست. بنابر همین فکر، ما حدود پنج-شش سال پیش شروع کردیم به درآوردن نشریه‌ای برای جوان‌ها، به نام «Step». من گروهی از جوانان را اینجا دعوت کردم و از آن‌ها خواهش کردم که بیایند و خودشان نشریه‌ای به زبان انگلیسی دربیاورند. در کل سه شماره چاپ کردیم. همه‌ی کارهایش را هم خود بچه‌ها می‌کردند و ما هزینه‌ی مالی‌اش را تقبل می‌کردیم. به شکل ماهنامه هم بود. شماره‌ی اول را منتشر کردیم، خواننده نداشت. یعنی شماره‌ی دوم را که پخش می‌کردیم، بچه‌ها شماره‌ی اول را جمع می‌کردند. ۳۰۰۰ تا هم بیشتر چاپ نکرده بودیم، ولی فکر کنم که ۲۹۰۰ تایش را برگرداندیم. فکر ‌کردیم که چرا این‌قدر برگشت خورد؟ گفتیم شاید خوب تبلیغ نکردیم. شروع کردیم به تبلیغ کردن. ولی تاثیری نکرد. شماره‌ی دوم دوباره همان مقدار برگشت. بعد فکر کردیم که چرا مردم این نشریه را نمی‌برند؟ فهمیدیم که ما چند تا اشتباه را با هم انجام دادیم. اولا ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که نزدیک به ۲۰۰۰ نشریه به زبان انگلیسی چاپ می‌شود. پس چیزی که به دست بچه‌های ایرانی منتشر می‌شود، قابل رقابت نخواهد بود. چرا که هم از لحاظ شکل و هم از لحاظ محتوا  هر ۵۰ سنتی که بدهید یکی بهترش را می‌توانید پیدا کنید . دوم این که ما در مجامع ایرانی این نشریه را پخش می‌کردیم، جایی که فقط مادر و پدرها می‌روند که آش بخرند و روزنامه‌ی فارسی بردارند. بچه‌ها نمی‌روند، حتی اگر در ماشین هم باشند، پیاده نمی‌شوند. حتی اگر پیاده شوند هم از مغازه ایرانی نشریه برنمی‌دارند. نشریه‌ی انگلیسی را از بقالی ایرانی چرا بردارند؟ سومین اشتباه هم این بود که ما برای که داشتیم تبلیغ می‌کردیم؟ باز برای پدر و مادرها. این اشتباهاتی بود که ما انجام دادیم. البته هنوز هم ناامید نشده‌ایم و یک کارهایی داریم می‌کنیم، از این آزمون و خطاها درس می‌گیریم.

در پيوند با نشريه ادبی هم خیلی کوشش کردیم. حتی با دکتر براهنی هم به توافق رسیدیم. ایشان قرار شد نشریه‌ی «جهان نو» را دربیاورند، تبلیغش را هم کردیم. ولی نشد. دوستان دیگری سعی کردند این کار را بکنند. بعد از سایبان، «سپیدار» را درآوردند. ساسان قهرمان یکی دو سالی حدود ۲۰ شماره درآورد، باز هم نشد. منظورم این است که خیلی پیچیده است. دیگر شهروند نشریه‌ی جاافتاده‌ای است، امکانات فراهم است، برای ما درآوردن همچنین نشریاتی از همه مقدورتر است، ولی می‌بینیم که باز هم ناموفق خواهد بود. برای آن که نه می‌شود آن را فروخت نه نمی‌شود برایش آگهی گرفت.

فکر می‌کنید چرا ایرانی‌های این‌جا برای نشریه‌ی ایرانی پول نمی‌دهند؟

نمی‌دهند دیگر! ببینید، ما سه میلیون ایرانی در خارج از کشور داریم. گیریم که یک درصد از این‌ها هم کتاب بخوانند، یک درصد سه میلیون چقدر می‌شود؟ ۳۰ هزارتا دیگر. یعنی اگر یک درصد ایرانی‌ها در خارج از کشور اهل خریدن کتاب بودند، تیراژ انتشار کتاب   در خارج از کشور ۳۰ هزارتا بود. حالا بگیریم یک درصد هم نه، یک دهم درصدش هم می‌شود ۳۰۰۰ تا ... . یکی از نویسنده‌های مشهور می‌گفت کتابش ۵۰۰ تا تیراژ داشته است که ۴۰۰ تایش را خودش به دوستانش بخشیده است. این اصلا فاجعه است.
تقریبا هیچ مجله‌ی فرهنگی به جز «آرش» که هنوز به صورت گاه‌نامه منتشر می‌شود و «سیمرغ» آقای میرآفتابی که با زحمت و مرارت بسیار  آن هم به صورت گاه‌نامه درمی‌آید، نتوانسته در این سال‌ها دوام بیاورد. همه‌ی نشریاتی که به صورت مجله‌ی فرهنگی منتشر می‌شدند، بعد از یکی دو سال تعطیل شدند. بعضی می‌گفتند که شاید مساله‌ی سطح کار مطرح باشد. ولی این هم نیست. ما در گذشته مجله‌هایی مانند «آدینه» را از ایران می‌آوردیم این‌جا پخش می‌کردیم. بالاترین فروش آدینه‌مان در ماه ۵۲ تا بود کمترینش ۵ تا. خوب شما چه سطحی از فرهنگ را می‌خواهید ارایه دهید که در ماه ۵۲ تا فروش کند؟ حساب کنید ۵۲ تا ۲ دلار چقدر می‌شود. من با یکی از دوستانم از ایران حرف می‌زدم. ما می‌خواستیم یک مجله‌ی ایرانی با پخش جهانی داشته باشیم. محاسبه کردیم دیدیم نیم‌میلیون دلار باید خرجش کنیم و بعد از دو سال هم بسته می‌شود. در این دو سال هیچ‌کدام از آن خرج‌ها را هم پس نمی‌دهد. این را می‌گویم نه این‌که نمی‌شود این کار را کرد. تجربیات ما ناقص است.

به نظر من با توجه به شرایط چند سال اخیر و زیاد شدن تعداد ایرانیان خارج از کشور، کم‌کم همه‌ی این کارها را می‌توان کرد. شاید چند سال پیش نمی‌شد. ولی فکر می‌کنم کم‌کم باید دوباره استارت این کارها را زد. خیلی از کارهایی را همیشه همه می‌گفتند نمی‌شود کرد، در چند سال اخیر یک عده‌ای شروع کردند و موفق هم شدند.

بی‌تردید این طور است. باید شکل‌های بهتر و ساده‌تر و امروزی‌تر و عملی‌تر را پیدا کرد.

سوال دیگری که برایم مطرح است این است که برای شما آیا شهروند یک کار ژورنالیستی است یا شما یک پروژه‌ی سیاسی را هم دنبال می‌کنید؟ این دو تا با یکدیگر فرق دارند. مثلا خیلی از نشریات ایران حتی اگر ادعا هم بکنند که نگاهشان ژونالیستی است، مشخص است که آمده‌اند که از یک حزبی طرفداری کنند. شهروند از طرفی شاید دوست داشته باشد کار ژورنالیستی بکند. ولی از طرفی خیلی از کسانی که در شهروند مطلب می‌نویسند به هر حال با مشکلاتی از ایران خارج شده‌اند و دغدغه‌های سیاسی دارند و نمی‌توانند ادعا کنند که یک نگاه کاملا ژونالیستی دارند. چطور تعادل بین این‌ها را حفظ می‌کنید؟

نمی‌دانم چقدر در عمل این اجرا می‌شود، ولی آنچه که دلمان می‌خواهد -حتی از اسم نشریه هم پیداست- این بود که همه‌چیز نشریه در راستای این پیش برود که ما یک نوع مدنیت، دموکراسی، تحمل، بردباری و پذیرش چندگانگی و  تنوع جامعه‌مان را بتوانیم حفظ کنیم، بی‌ آن که نفی و تایید یکدیگر را بکنیم. من فکر می‌کنم که ما حتما می‌توانیم رسانه‌ای داشته باشیم که همه حرف‌هایشان را بزنند، بدون آن که به ضرورت، این حرف‌ها، حرف‌های آن رسانه باشد. این به طبع یک فکر و فضای دموکراتیک را تبلیغ می‌کند، در عین حال ممکن است در یک لحظه و از یک نظر و نگاهی، کاملا سیاسی و رادیکال باشد، از یک نظر و نگاهی کاملا راست و حکومتی باشد. از صفت‌های مختلفی که آدم‌های مختلف به ما می‌دهند، گاهی می‌فهمم که به این هدف داریم نزدیک می‌شویم. برای این که سه تا آدم سه تا نظر می‌دهند که اگر این‌ها را با هم جمع کنیم، ممکن است از تضاد منفجر شود. این است که خیلی کوشیدیم، ولی باور کنید در عمل آسان نیست. برای آن که نويسندگان نظرهای شخصی خودشان را دارند و طبیعی است که این نظرهای شخصی روی مطالب و محتوای نشریه تاثیر می‌گذارند. کوشش ما و هدف ما این بوده که یک کار رسانه‌ای منصفانه انجام دهیم.

بویژه درچند سال اخير، تعداد زيادی از روزنامه‌نگاران با تجربه‌ ایران را ترک کرده‌اند. چرا نشرياتی مانند شهروند نتوانسته‌اند آن‌ها را جذب کنند؟ من همين حالا می‌توانم در همين تورنتو یک سری روزنامه‌نگار ايرانی را نام ببرم که حتی اين‌طور نيست که مشغول کار ديگری باشند.چرا در شهروند از این نيروهای جوان و بااستعداد استفاده نمی‌کنید؟ یا این‌که آن‌ها تمایلی ندارند برای شهروند کار کنند؟

می‌تواند دلايل مختلفی داشته باشد. اين جوابی که الان می‌دهم، دارم در پوست شما جواب می‌دهم، در موقعيت خودم جواب نمی‌دهم. يکی‌اش اين است که خوب ما اختلاف سنی داريم با نسل جوان. اين خودش اختلاف عقيده و سليقه به وجود می‌آورد. دوم اين که ما با نزديک‌ترين دوستان نويسنده و روزنامه‌نگارمان که از ايران می‌آيند، وارد دو تا دنيا شده‌ايم. يعنی اصلا مهم نيست آدمی که اينجا نشسته، محمود دولت‌آبادی باشد يا محمد مختاری، يا شمس‌الواعظين، يا آقای سروش. وقتی می‌نشينيم و صحبت می‌کنيم و به جزیيات ماجرا نزديک می‌شويم، می‌بينيم که ما از دو منظر متفاوت به مجموعه‌ی وقايع و حوادث جهان و انسان‌ها -هرچه که هست- نگاه می‌کنيم. اين است که خود به خود وقتی آ‌ن‌ها اين‌جا می‌آيند و نگاه اولشان به نشرياتی مانند نشريه‌ی ما می‌افتد، فکر می‌کنند که اين کار، کار نامربوطی است و فکر می‌کنند که چندان برايش آسان نيست که با ما کار کنند.  البته اولين نظر اين است. مدتی که خودش اين‌جا زندگی می‌کند و با مشکلات اينجا آشنا می‌شود، می‌بيند که اتفاقاً آن‌قدرها هم که پيش از اين فکر می‌کرد، نامربوط نيست. آن‌وقت با ما تماس می‌گيرد. بخش بزرگی از اين آدم‌ها با ما تماس گرفتند، اظهار علاقه هم کردند که با ما کار کنند. اين‌ها آدم‌های حرفه‌ای بودند و هرجا که کار می‌کردند، حقوق می‌گرفتند و زندگی می‌کردند، اين جا به ديوار مشکلات و امکانات مالی و اين که اين نشريه به رايگان پخش می‌شود برخورد ميکنند. بالاترين سطح با آگهی زندگی کردن برای نشريات خارج از کشور، شهروند است. نه تيراژ، نه امکانات، و نه گستردگی همکاران شهروند را هيچ رسانه‌ی فارسی‌زبان ديگری در خارج از کشور ندارد. يعنی شما هيچ مجله‌ای را نمی‌شناسيد که حداقل سه تا ويراستار داشته باشد يا حدود ۵۰ نفر کارمند داشته باشد. اين‌ها کارهايی است که يا بايد در سطح ملی انجام شود، يا با کمک‌های دولتی. ما هیچ‌کدامش را نداريم. سطح ملی را که نداريم، چون که ايرانی‌هایی که در سرتاسر جهان ما را می‌خوانند، از نظر مالی به دردمان نمی‌خورند. از نظر معنوی شايد بزرگ‌ترين به دردبخورهای ما هستند. ولی از نظر مالی نه. وب‌سايت ما پول نمی‌سازد، فقط برای ما هزينه دارد. خرجش  می‌کنيم، ولی چيزی ازش در نمی‌آوريم. اين است که فکر می‌کنم این مساله يک بخشش عدم امکانات و محدوديت‌های کاری ماست و بخش دیگرش هم سليقه‌های روزنامه‌نگارانه‌ی داخل کشوری دوستان‌مان است. يک بخش بزرگ‌تر و شايد مهم‌تر هم اين است که جامعه‌ی ايرانی خارج از کشور حاضر نيست برای فکر و فرهنگ پول بدهد. اگر جامعه‌ی ايرانيان به اين نتيجه برسد همان‌طور که برای هر چيزی، از آدامس گرفته تا بستنی، هزينه می‌کند، به فکر و فرهنگ هم روزی ۵۰ سنت اختصاص بدهد، من فکر می‌کنم که همه‌ی دوستان ما به ما کمک خواهند کرد. نشرياتی هم که منتشر خواهند شد، نشريات بسيار بسيار بهتر و قابل ملاحظه‌تر و موفق‌تری خواهند شد از هرچه تا حالا منتشر شده است.



.:top:.




Printable Version
Send Comments
Archive