GhasedakOnline.com

First Page








  Shrink Font Grow Font  Aug 1, 2004

زن


 بامداد حمیدیا
 دانش‌آموخته‌ی زبان فرانسه، دانشگاه علامه طباطبایی

بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت  سلیمان  رود به باد   (حافظ)


پا به پای بادی که می‌آمد، پا به پا شد. نشست حسرت بود که گلو چشمانش می‌رفت. فرار می‌کرد انگار، ایستاده اما، متوقف از فکر کردن حتی. نمی‌فهمید، هیچ وقت هم نفهمیده بود که چرا او باید همه چیز را بپذیرد. بپذیرد که باید این‌طور یا آن‌طور. چرا همیشه او؟ او بود که می‌شنید. گاهی می‌توانست یک لحظه، تمام کند. که خودش را تمام کند. این پا به پا شدن‌ها را، این رفتن زن را، این الکلی بودن خودش. باد می‌آمد. اما چیزی ویران نمی‌شد،‌ چیزی نبود که بخواهد ویران شود. زمین آنقدرها هم تکیه‌گاه محکمی نیست گاهی. گاهی که وزن آدم از مرده هم بیشتر می‌شود، و مگر مرده نبود یا نمرده بود آن‌روز که هی ایستاده بود تا ببیند یا چشمان خودش. با آن چشم‌های باد کرده از نوشیدن. از ریختن زهر به درونش، که زن می‌آید با دیگری که دیگر عشقی نبود. وقتی خیانت توی هوا پرپر می‌زد و او پذیرفته بود که باید ترک شود. رفته شود، و کلمات همه اشتباه بودند: هر سه فعلش، در خیابان، همه در گذشته‌ای تمام شده و ادامه دار، تمام شده بود. مثل تکه‌ای سنگ در یک فضای خالی مرده، که می‌آمد توی قلبش متورم می‌شد و دلش می‌خواست که نباشد و نه حتی مرده باشد. تا آن‌قدر وجود نداشته باشد کا یادها هم از یاد برود. و دلش می‌خواست می‌توانست مغزش را بشکافد و کثافت‌ها را از سرش خالی کند. که هر چه از زن داشت،‌ هر چه از این همه رفتن‌ها بود، خالی شود. چقدر خسته بود که ساعت‌ها آن‌جا ایستاده بود که آمده بود تکلیف خودش را با مرگش بداند. زن آمد، قدم‌ها آرام و هر چه آرام‌تر می‌آمد دست به دست آن مرد، آن مرد که می‌آمد، خندان، قلبش تندتر می‌زد و خون توی صورتش عرق می‌شد و پایین می‌ریخت، پایین‌تر می‌رفت، بخوانید: انگار، فروتر. و چیزی بود که صعود نبود شاید یک تداوم آرام و زمین باز نمی‌شد و آسفالت همان‌طور محکم بود و پاهایش می‌خواست بیفتد و کاش نیامده بود و گریان‌تر شد و هر چه مرد بیشتر خندید و زن او را ندید و زن همه چیز برایش همان‌طور بود که باید می‌شد و شد. سیگار گیراند، سرفه کرد، این حقیقت بود که سینه‌اش سیاه بود، از خلط، از فریاد، از گریه، از این گناه نکرده و حالا تاوان می‌داد این انکاری که از خودش، از گذشته‌اش می‌کرد. شروع می‌شد: نه، نمی‌خواهم، نیا، نه، نه، نه و این حرف لعنتی که از زن می‌آمد و بر او می‌نشست و این چقدر احمقانه بود که هر چه از دل بر‌آید، بر دل نشیند. و دلش خیلی سوخته بود و خیلی آتش گرفته بود و بعد آرام آرام سوخته بود. توی شوخی می‌گفت این‌قدر سلول‌هایم از الکل پر است که کبریتی مرا به آتش می‌کشد و مگر آتش نگرفته بود از چشم‌های زن. زن که رفت و او را ندید: و چرا می‌دید؟ همان‌جا نشست، خیره به روبه‌رو، به همان باد که از هیچ پر بود، به همان آفتاب مهر ماه لعنتی. خواست گریه کند، اما هوا خشک بود. اشکی نبود. چشماش ترک خورده بود سیگار گیراند، نشست همان‌جا، تنها.



.:top:.




Printable Version
Send Comments
Archive